دست نیافتنی؟
مثل شمایل لات و منات و عزّی که به هیچ مردی کام نمی دهند اما مورد پرستشند؟
من نیستم. نمی خواهم باشم. چه لذتیست گرفتن ژست الهه گان وقتی که باید در معبدی برای قرنها تنها بمانی و بدون آفتاب.
من آن زن دهقان را ترجیح می دهم که به مردش کام می دهد و از زمین گیاه می زایاند و چشمهایش ابرهای بارانزا را می شناسند و تن پوشش پیراهنی ارزان و گلدار است.
دست نیافتنی بودن من مردان را خوش آید در تخیلات شبانه شان. نه من و کودکانم را.
وقتی با خودت خلوت می کنی تعجب نمی کنم که نگاهت به لای پاته. خود واقعی تو اونجاست. خودی که فکر می کنه, زندگی می کنه, غمگین میشه و زخم می خوره.
با خودت خلوت کن. تو این اوضاع شما دوتا بیشتر از هر کس دیگه ای دلسوز همید. تنهاتون می ذارم.
مامان این روزها حال دخترت خوب نیست. اصلا خوب نیست. نمی دانم چرا یاد آنروزهای نوجوانی افتادم که دوستم داشتی اما باورم نمی کردی. آنقدر سخت بودی که روزی که سرانجام به من ایمان آوردی, از من هیچ چیز باقی نمانده بود. منی که روزی از بوی ستاره ها مست می شدم یک کافر شدم. به هیچ چیز مطمئن نبودم حتی وجود خودم. بعد یک "تو می توانی" گفتی و هل ام دادی در .... به این چه می گوییم؟ زندگی؟ نمی دانم. هل ام دادی در این. بگذریم, قصدم گلایه نیست. خاطره ها می آیند.
مامان یادم می آید بعد از آنکه سالها به اتهام بی فکری و بد رفتاری و درک نکردن هایت, توهین کردم و قلبت را شکستم یک روز گفتم: من واقعا ممنونم به خاطر کودکی شادی که به من دادی و این با ارزش ترین دارایی من است.
و خدا می داند آن برقی که در نگاهت ظاهر شد چقدر آسمانی بود. من ترا برای اولین بار در زندگی ام شاد کردم. حتی اگر تمام زندگی ام به پوچی و پستی بگذرد به خاطر آن یک لحظه و آن یک حرف ارزش زیستن داشته ام. چشمانت پر از آب شد. پرسیدی: واقعا؟ سر تکان دادم. پریدی و محکم در آغوشم کشیدی. ای کاش گریه می کردم. اگر اینطور می شد تمام تنهایی ها و زخم هایم با اشکهایم تمام می شد. می گفتم مرا ببخش و تو حتما می بخشیدی و من پاک می شدم. اما گریه نکردم. نمی دانم چرا. شاید چشمم به تلویزیون بود که فیلم نشان می داد. بگذریم. قصد حسرت خوردن ندارم.
مامان اما این روزها حال دخترت خوب نیست. و سالهاست که این روز ها ادامه دارند. می ترسم روز به خود آمدنم آنقدر دور باشد که تو دیگرباورم نداشته باشی و من باز تنها باشم. و مثل تو شوم آنروز که سر قبر مادرت با ضجه گفتی: چرا تنهام گذاشتی؟
تنهایی انگار میراث مادران است به دخترانشان. مثل تپلی بازوها و سفیدی سینه ها که از مادرت گرفتی و به من دادی. بگذریم. بگذریم. گریستن با این همه ریمل بر سیاهرویی ام می افزاید. بگذارید سکوت کنم.
نمی تونیم هر دو صادق باشیم.نمی تونیم توی چشمای هم نگاه کنیم و بگیم: ارزش چندانی برام نداری. تو نباشی یکی دیگه.
یکی باید دروغ بگه. یکی باید تظاهر کنه به دوست داشتن. تا رابطه ادامه پیدا کنه تا شاید معجزه بشه. تا شاید ترس از تنهایی خودخواهی رو کمرنگ کنه. تا شاید عادت عشق بسازه. تا شاید به واسطه این دروغ روند انحطاط روح ما در مسیر یک عشق حل بشه. این بار من این کارو می کنم. تو می تونی همون خودخواه مغرور بی احساسی که هستی بمونی. ولی من دوستت دارم. و هر کاری که بخوای برات می کنم. هر جا که بخوای باهات میام. خشم و خستگیت رو با لبخند و آغوش جواب می دم و قهر و تنهاییت رو با نوازش و یک شاخه گل. سرت رو بذار روی پام و بچگی کن.
با تمام مرد بودنت بیا
که من به تمامی زنم
حتی اگر برهنه نباشم, حتی اگر بجای دراز کشیدن در مقابلت بایستم.
می توانی مردانگی ات را راست نکنی و همچنان مرد باشی.
می توانی بجای فرو کردن, چیزی را از من بیرون بکشی و مرد تر از هر نری باشی.
با پای برهنه روی سنگریزه های داغ بیابان به آرامش میرسی,
اگر که نرمی پوچ این بسترهای بی هویت را رها کنی.
جنسیت ات را دوباره تعریف کن, اگر که نمی پذیری داوریم را که:
تو تنها نرینه ای هستی که چند سوراخ خوب و گرم تمامیت وجودت را ارضاء می کند.
.....................
ومن زنی فراتر از یک مادینه, که درمقابل شمایان جنسیت ام را سرو نمی کنم.
برای مبارزه لشکری ازجنگجویان متوسط رو انتخاب می کنی یا یک حریف بسیار قوی؟
در جنگ با جماعتی ضعیف استقامتت به چالش کشیده می شه و در رویارویی با یک قهرمان, تمام غرور و موجودیتت.
نمیشه کسی رو به خاطر انتخاب هیچ یک سرزنش کرد. هر کس خودش رو یک جور می بینه.
برای من فتح قله پیروزیه و برای تو در نوردیدن تمامی جلگه ها. میریم تا هر کدوم میدان مبارزمونو پیدا کنیم, و حریفامونو.
اسم این تموم کردن نیست. من تو رو به خودت بخشیدم.
سخاوتمند تر از اون هستم که تکه ای از وجودت رو برای خودم بردارم. وقتی که می تونی پاره پاره نباشی.
نیمه مردانه وجودم این روزها نظر بازی می کند.عطر تند و رنگ سرخ و انحنای اندام زنانه تحریکم می کند.
به عاشق شدن, به زندگی کردن. به داشتن خانه ای شاد و آباد و غذایی گرم و آغوشی نرم و صدای خنده یک کودک.
اگر مرد بودم همین امروز از زنی میان اندام و مشکین موی با پوستی به رنگ نان و نگاهی مهربان دل می بردم و تا آخر عمر حلقه بازوانم را از آرامش شانه هایش باز نمی کردم. بانویی که خستگی هایم را با پیراهنی سپید و نگاهی بیقرار و آغوشی تنگ استقبال می کرد.
وجود من مثل شیشه ای پراز گلوله های کوچک سیاه. که رنگهای بدیعی می آفرینند وقتی که در زلال وجود تو حل می شوند.
آمیزش ما جهان را رنگین کمان خواهد کرد.
...............
فقط
آنقدر بزرگ باش ,
که تمامی این شیشه,
در تو خالی شود.
چرا پنجره همسایه پسر ندارد.
هوا گرم است و ساقهایم برهنه.
........
خدا یگانه بود یا تنها؟
........
باید بنده ای خلق کنم تا ستایشم کند.
به چه چیز می نازند!
حاضرم صد تا سوراخ داشته باشم و همچین چیزی بهم آویزون نباشه.
مادر راشل رئیس صومعه سنتا ماریا هیچ کس را به اتاق دعایش راه نمی دهد. خواهران حرف از نوری ملکوتی می زنند که هنگام مناجات او اتاق را پر میکند و تا نوبت نماز بعدی همچنان باقیست. مادر راشل متواضع ترین راهبه دیر, نمی خواهد قدیس اش بدانند. اتاق مادر راشل بزرگترین راز دیر است.
اتاقی که در چارچوب درش پرده ای فقیرانه آویخته است و درون آن روی میز و طاقچه های متعددش یادگارهای چندی از معشوقه های سابق او.
صدای گریه مادر می آید. مسیح را صدا می زند. ای پدر آسمانی مرا از فیض خود سیراب گردان. مادر برهنه است. پیراهنی مردانه را به سینه خود می مالد. ای پدر آسمانی, ای پدر آسمانی.
مادر راشل یک خرس چوبی دارد. که زمانی دستی آنرا تراشیده. دستی که سبزه بود و وقتی در گریبان راشل فرو می رفت با پوست سپید او ترکیب بدیعی می ساخت.
مادر روی یک حصیر می خوابد. همیشه روزه است. لباسهایش را خودش رفو می کند. از چاه آب می کشد. برای کمک به خیریه سوزن دوزی می کند. دخترک های تازه وارد را بخاطر میل به زندگی تنبیه نمی کند.
از سرخابهای قدیمی اش هنوز بسیار باقی مانده. مادر اکنون با آن طرح صلیب می کشد بروی گونه هایش. در هر نوبت نماز برای تمامی آن مردان دعا میکند. ای پدر آسمانی, از فیض خود سیرابمان کن.
مادر راشل مرد. یک روز به خاطر ضعف از روزه های طولانی از پله سقوط کرد. ورود خواهرها به اتاقش با ترس و احترام و دهشت همراه شد. کسی جریان خرس چوبی و لباسهای مردانه را نفهمید. اما عکسها حقیت را روشن کرد. مادر در آغوش مردان بسیار. صومعه سنتا ماریا برزخ ساکنانش شد.
اتاق مادر راشل به نجسی یک عشرتکده شد. کسی وارد آن نمی شد. هیچ کس نتوانست پشت سر مرده ای که روزی قدیسشان بود کلامی بر زبان آورد. این پیرزن که بود با آن لبخندهای بی دریغش. از کجا آمده بود. با آنهمه گناه چطور ... . دلها در مرز قضاوت ماندند. تا روزی که خواهر جوانی قبل از فرارش از دیر حقیت را فریاد زد:
مادر راشل باکره ترین زن دنیا بود.
امروز همه مردان شهر سینه های مرا خوردند. دروغ چرا فقط پانزده نفر. تعدادی هم بوس فرستادند. عده ای هم به گفتن ای جوووون قناعت کردند. تقصیر هواست که گرم شده و جنباننده. وگرنه من که از سر بی پولی همان مانتو زمستانه ام را می پوشم و مقنعه. و عجیب اینکه وقتی روسری کوتاه می پوشم و آرایش می کنم کسی هوس خوردن هیچ جای مرا نمی کند. حجاب بدترین چیز است در مملکتی که مردانش برای تکه آمدن هم زنان نجیب را ترجیح می دهند.
فکر نکنید این وقایع در میدان شوش یا ترمینال جنوب رخ داده. نخیر در همین تخت طاوس خودمان در مرکز دود و دم واقع شد.
چه سطوح پائینی از لذت وجود دارد برای مردها. گفتن فلانت را فلان چه حظی دارد؟ به پیغمبر نمی فهمم. کی دیده اید زنی مثلا به خشتک مردی خیره شده باشد و آب از لب و لوچه اش سرریز شود؟ برادر من س...س می خواهی؟ هزار راه هست برای رسیدن به آن. هزاران گل بانوی ایثار تنشان را می فروشند تکه تکه. برو بخر. پنج هزار تومنی اش هم هست اگر نداری. ارزانتر هم پیدا میشود. حتی خر هم اینطور لذت نمی برد که تومیبری. من خوشگلم؟ والله نه. مانتو تنگ می پوشم؟ غلط بکنم. من به صرف نفس کشیدن هم مصداق تبرجم. بر پدرتان که شما جماعت حیوان را پس اندخت. چرا فحش می دهم؟ خوب می کنم. من در این مملکت گه گرفته یک پیاده روی هم نمی توانم بکنم؟ خیر سرمان آمدیم در تجرد خودمان غوطه ور شده کمی خلوت کنیم. دهان همه تان آسفالت باد, ک..نتان جاده. برمزار خودتان و پدرتان و پسرتان سگ بریند. آنجای همه تان از کثافت و چرک سیاه شود و بیافتد حیوانها.
به تخمم عزیزم! به تخمم!
این فوران احساس من ناشی از تلفن ۵ دقیقه قبل است که برویم کوبیده شد. بعد ازعمری جیمدار بازی میرویم که با تنهایی حال کنیم. محض اطلاع خلق از علت وقوع این جدایی عارض می شویم که دلیل, لو رفتن این وبلاگ بود.
- از یاد می برمت. همزمان با محو شدن جای گازت روی سینه ام. -
راست که می کنند, گردنشان کج می شود,
فرو که می کنند, زبانشان دراز.